X
تبلیغات
`*•.¸¸.•*´¨رفیق خدا..`*•.¸¸.•*´¨

قالب پرشین بلاگ


`*•.¸¸.•*´¨رفیق خدا..`*•.¸¸.•*´¨
معشوق من چنان لطیف است که خودرابه بودن نیالوده..اگه جامه ی وجود برتن میکرد..نه معشوق من نبود
زن" نیستم اگر زنانه پای عشـــــــــــــــقم نایستم! 

من از قبیله ی "زلــــــــــــــــــــیخا" آمده ام... 

آنقدر عشــــــــــقت را جار می زنم تا خدا برایم کَف بزند! 

فرقی نمی کند فرشـــــــــــته باشی یا آدم 

یوســــــــــف باشی یا سلـــــــــیمان..! 

قالیچه ی دل من بدون اسم رمـــــــــز نام " سعیدم" پـــــــرواز نمی کند... 

زنـــــــــــــانه پای این عشــــــــــــق می ایستم... 

مـــــــــــــــــردانه دوســــــــــــــــتم داری؟؟

بهترین روزای عمرم با وجود قشنگ همسر عزیزم رقم خورد....

تاریخ عقدمون 12/8/1391

تاریخ عروسیمون 21/6/1392

تقدیم به همسرم مهربونم سعید ....

 

 

 

[ چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393 ] [ 0:44 ] [ رفیق خدا... ]

گاهی دلم میخواد سر به بیابون بذارم..گاهی دلم میخواد چنان فریاد بزنم که صدامو همه بشنوند..

    اما اینجا نه بیابونی هست و نه میشه فریاد زد... چون فکرمیکنن دیونه ای..

ارتفاع آسمان خراش های شهرم آسمان دلمو کوتاه میکنه..

  دیگه افق نگاه من دور دست نیست..آخره همین کوچه پایان نگاه منتظر منه..

خوش به  حال مجنون که صحرایی داشت..یا فرهاد که کوهی داشت..

چقد تازگی داره برام روزهایی که به امید اومدن کسی دلخوش نیستم و شب هایی که از نیومدنش دلگیر نمیشم...بی کسی هم عالمی داره...

 من تو این شهر دلم به هیچ جا بند نیست..مجبورم با تیشه دیوار دلم و افکارمو تخریب کنم...

سرمو میون صفحه ها بذارم و خودمو میون کلمات پنهون کنم..هیچ کس حرف منو نمیفهمه یا شاید من حرف اونارو....

ادعا میکنن که نوشته ها تاثیر گذار ترند.. باشه ....

من هم مینویسم..مینویسم از یه دل که شکسته ..دله شکسته میون خودش هزاران راز داره..

دل شکستن یکی از شغل های محبوب مردم شده...هر چقدر سعی کردم شبیهشون بشم نشد که نشد...

 نتونستم..

 نمیدونم چجوری دلشون میاد دلی و بشکنند..

مردم من در طی نمودن پله های ترقی و پیشرفت بسیار موفق اند..

ولی به نظرتون تا حالا به این فکر کردنند که جنس پله های زیر پاشون از چیه؟

همینطور به سرعت قلب ها و احساس ها رو زیر پا ه میکنند..

گوشه ی چادرمو و که کمی بد ایستاده صاف میکنم ... سرمو پایین میندازم و دستمو تو جیبام فرو میکنم..

از پشت عینک دودی مشکیم ترک های دل زمین و نگاه میکنم..

حتی دل زمین رو هم شکستن..

من.. من از جنس این مردم نیستم..نه دلی شکستم و نه رفتارم مثه اوناست..

 فقط از هوایشان نفس میکشم همین و بس..

  که کاش اونم نبود..

  من فقط به صداها گوش میدم..همین..

     عادت ندارم دلمو سر راه بذارم ....

 خدایا شکرت..فقط خودتو دارم و بس هوامو داشته باش مهربون...

                                       الهام...

[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 3:34 ] [ رفیق خدا... ]

دلت که شکست تازه حضور خدا در تو آغار می شه ...

دلت رو آب و جارو می کنه ...در حالی که تو از اون گله داری !

تیکه تیکه اش رو با حوصله کنار هم می چینه ...

اما تو همه نداشته هات رو  به گردنش میندازی!

متهمش می کنی به سنگدلی ..به رنجوندن آدمها ...

به اینکه انگار نمی شنوه صداتو...

و اون چه صبورانه چینی دلت رو بند می زند . . . !

خودش می یاد جای همه چیز و همه کس رو می گیره . . .

چه آرامشی داره دل شکسته ای که همصحبتش خداست ...دنیات زیبا می شه..

یادش که می کنی قلبت آرام می گیره ! حالا به راستی ..

باید از او که دلت رو شکسته گله کرد یا تشکر ؟؟...

                                             الهام...

[ جمعه دوازدهم خرداد 1391 ] [ 2:0 ] [ رفیق خدا... ]
   یاد پهلویش نمازم را شکست...

                    فرصت راز و نیازم را شکست

 

          کوچه های غربت و غم قحطی یک مرد بود..

                       خانمان در غارت بی غیرتی نامرد بود... 

 

 

[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 20:0 ] [ رفیق خدا... ]

  دیشب خدارو دیدم..

             گوشه ای آرام میگریست...

                من هم کنارش رفتم و گریستم...

                            هر دو یک درد داشتیم ...

                                                   آدم ها....

 

[ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 4:22 ] [ رفیق خدا... ]

"پدرم" تنها کسیه که باعث میشه بدون شک باور کنم که فرشته ها هم میتونن مرد باشن...

سرم را نه ظلم میتونه خم کنه، نه مرگ، نه ترس، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم میشه "مادرم " ...

خورشید هرروز دیرتر از "پدرم" بیدار میشه ، اما زودتر از او به خانه بر میگرده...

همیشه "مادر" رو به مداد تشبیه میکردم،که با هر بار تراشیدن کوچیک و کوچیک تر میشه...

ولی "پدر" یه خودکار شکیل و زیبا که در ظاهر ابهتش همیشه حفظ میکنه ،خم به ابروش نمیاره و خیلی سخت تر از این حرفاست ،فقط هیچ کس نمیبینه و نمیدونه که چقدر دیگر میتواند بنویسد...

قند خون "مادر" بالاست ،اما دلش همیشه شور میزنه برای ما..اشک های "مادر" مروارید شده تو صدف چشماش،دکترها اسمشو گذاشتن آب مروارید ...حرفا داره چشمهای "مادر" ..گویی زیر نویس فارسی داره...دستانش رو نوازش میکنم ..داستانی داره دستانش...

سلامتی اون "پدری " که شادیشو با زن و بچه ش  تقسیم میکنه ..اما غصه هاشو با سیگار و دود سیگارش...

سلامتي "مادری " که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن…
وقتي پشت سر "پدرت" از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده .. وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده .. وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري ...

"مادر" يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوری.. " مادر" يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي.. " مادر" يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري .. "مادر" يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد... "مادر" يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود... "مادر" يعني باز هم بهانه " مادر" گرفتن....
"پدرم" هر وقت ميگفت "درست ميشه"...  تمام نگراني هام به يک باره رنگ ميباخت...

"مادر " تنها کسيه که میشه "دوستت دارم"‌ هاشو باور کرد  حتي اگه  نگه...

دست پر مهر "پدر" تنها دستيه، که اگه کوتاه از دنيا هم باشه.. از تمام دستها بلند تره....

[ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 11:25 ] [ رفیق خدا... ]

چقدر دلم واسه محرم تنگ شده بود...برا حسین حسین گفتن ها...

مثل هر سال....ناخود آگاه توی دلمون شور بپا میشه....

و حسی غریب و صدای نفس نفس زدن و....هل من ناصر ینصرنی....

و گرمی چشم هایی که میل باریدن گرفته و باز صدایی غریب....من الغریب الی الحبیب....

و بغضی که می خواهد راه نفس گیرد و سینه ای مالامال از عشق و ناله ای حزین....حسین....

چه شیرین می گفتند قدیمی ها که اول محرم که میشه مادر پهلو شکسته یک یک بچه ها رو صدا می زنه و میگه پا شید محرم حسینم اومده........

 دلم مثل دیوار های سیاه حسینیه گرفته مولای غریبم ...و گم میشو تو صدای سینه زن ها...

        شاید...شاید...تو پیدایم کنی..

[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 1:48 ] [ رفیق خدا... ]

وقتی توی خیابونای شلوغ شهر راه میری...وقتی برای خرید وسیله ی مورد علاقه ات به کناری طعنه میزنی...وقتی بی توجه به قیمتهای سرسام آور خرید میکنی...وقتی سفره ی رنگین میچینی...وقتی سرت رو میزاری روی بالشت و دلت از سیری درد گرفته...وقتی برای خوندن یه نماز سرخدا منت میذاری...وقتی با هر بار بیرون رفتن از خونه کلی پول خرج میکنی و پولای بیشمار کیفت رو افتخارت می دونی...وقتی توی خوشی غرقی و خودت رو خوشبخت می دونی...یا حتی وقتی تو اوج داشتن همیشه ناشکری....شده به اونایی فکر کنی که وقتی توی خیابونای شلوغ شهر راه میرن...کناریشون بهشون طعنه میزنه و اونا با حسرت باز به ویترین مغازه خیره میشن...وقتی نگاهشون مات می مونه روی قیمت و بی اختیار دستشون میره روی جیبشون و یه اه عمیق میکشن...وقتی سر سفره ی میشینن همون غذای تکراری و محقرانه و ناچیز همیشگی بهشون دهن کجی میکنه....وقتی با شکم گشنه سر روی بالش می ذارن...یا سر سجاده ی نماز از خدا گله میکنن... وقتی برای بیرون رفتن از خونه نیمی از مسیر رو پیاده میرن و بقیه راه رو هم یواشکی دور از چشم راننده یا مسئول بلیط سوار اتوبوس میشن...
نه نمیشه!ماها یادمون رفته به بقیه فکر کنیم...ماها یادمون رفته برای خوشیهامون خدا رو شکر کنیم!ماها خیلی چیزا یادمون رفته!اونی که نداره سر سجاده ی نمازش میگه خدایا به داده و نداده ات شکر ولی ماها داد میزنیم خدا چرا کم دادی؟چرا همه رو ندادی؟چرا دنیامون اینجوری شده؟ چرا از یاد هم غافل شدیم؟چرا از یاد خدا غافل شدیم؟اصلا چی شد که اینجوری شدیم؟مگه همه ی ما بچه های آدم و حوا نیستیم؟مگه همه ی ما از یک نسل نیستیم؟پس چی بین ما فرق گذاشته؟چی باعث شده یکی بالاتر باشه یکی پایین تر؟چی باعث شده اونی که واقعا بالاتره پایین تر باشه و اونی که پایین تره بالاتر ؟هر چی فکر میکنم و بیشتر نگاه میکنم می بینم حقارتهای وجودیمون رو زیاد کردیم و مقیاس سنجش آدمها رو پول گذاشتیم!تا حالا به صورت بچه های فال فروش گوشه ی خیابون نگاه کردی؟همونا که کنار دستشون دفتر و کتاباشون رو پهن کردن!صورتشون پر از معصومیته پر از عجزه و پر از فقر! انگار ته ته چشماشون داره داد میزنه من پر از دردم من پر از فقرم،من پر از حقارتم...اما یه روزی بزرگ میشم...یه روزی اونی که باید میشم...تا حالا چند بار با محبت به این بچه ها نگاه کردیم؟تا حالا چند بار دست کردیم توی جیبای پر از پولمون و در راه خدا به اونا کمک کردیم؟به جای این کار تا دلتون بخواد از کنارشون رد شدیم بی توجه و گفتیم اینم کاسبیه جدیده!فقر!درد بزرگ جامعه ی ماست!ویروسش هم پوله!پول داره انسانیت رو از بین میبره!داره قلبا رو سنگ میکنه!داره زندگیها رو بی عاطفه میکنه....    
لعنت به پول...لعنت به فقر...لعنت به ثروت...

[ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 2:24 ] [ رفیق خدا... ]

کودکی ام گم شده..هرکسی اونا پیدا کرد..سهمی از معصومیت کودکانه اش مژدگانی برای اون...ولی الان ...الان که جوونیم تو پیاده روهای شلوغ بی کسی دست فروشی میکنه.. شونه هاشو خوب میبرند اما هق هق اش رو نه..خدایا دلتنگتم... دلتنگتر از هراونچه بودم..سرتاپاسکوتم..من دلتنگی ام رو ارم�ان احساسم و وجودم میکنم.تنهای تنهام که نه احساسی نه وجودی برا قبول کردن حقیقت داره .. حالا من دلتنگم..اماهنوز زنده ام که ای کاش نبودم.من همون سنگ یخ زده ای ام که زیر هجوم سرد یخ پنهون شدم اما انگار از همیشه زلالتر و قشنگتره...اماتاکی؟تاکی میتونم پنهون شم و از آفتاب فرار کنم؟همون بهتر که از اول سنگ باشم که بخوام یه روزی با یخ زدن زلال شم.خدایا چرامن؟چراهمیشه باید زلال وپاک باشم و انقدر تا ذره ذره ی وجودم خرد بشه وبشکنه؟دوست دارم اصلا نباشم.دوست دارم بیام پیشه خودت..آره خدا..نبودن از همه چی بهتره....خدایا من فقط بعد از داشتنه تو خودم رو دارم و این حس مقدسم که تنهاییه..مثل خودت تنها..شاید بی کس باشم اما خودم همه کسه خودم میشوم...من و خودم وتو و تنهایی هام... تنهای تنها تو این زمین خاکی میون ادم نماها که هیچی از آدمیت نمیدونن تنها هدفشون بخار گرم نفساشونه همینو بس...

ولی من هنوز هس�م من و یه خدای مهربون و دوست داشتنی که یادش دلمو قرص میکنه..اما در کنارش منو یه قلب خسته و شکسته..یه دنیا تردید.. یه اسمون بی کران.... یه جاده ی بی انتها و نم بارون که جسم خسته ام رو نوازش میده...چه سخته تو جمع بودن ولی گوشه ای تنها نشستن..به چشم دیگران کوه بودن اما اهسته تو خودت شکستن...آی آدما؟با شمام؟من همینم..میفهمین؟تنهای

تنها بی هیچ همسفری با پایی خسته و با یک دنیا خیال خام پیمودن ....و این منم که تو حسرت به پایان رسیدن زنده ام...همین

...

[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 20:20 ] [ رفیق خدا... ]
  امشب ...

   از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد ...

         امشب چشمانم را با آب توبه می شویم

  و کلام قرآن در دهانم می ریزم

        تا خواب چشمانم را نیازآرد ...

     الهی آن شب که همه قرآن به سر می کنند..

               ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم...


       در این شبها اگر باران چشمانتان بارید

                   برای کویر دل من هم دعا کنید... 

                            التماس دعا.....

[ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 2:39 ] [ رفیق خدا... ]

خدایا!!!

دلم هوای دیروز را کرده.

هوای روزهای کودکی را.

دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم

آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد.

دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم

الفبای زندگی را

میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دلم را شکستند

دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه

میخواهید بکشید

این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو

دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم

آن را نچینم

دلم میخواهد ...

می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟

راستی خدا!

دلم فردا هوای امروز را می کند؟

                                                           

[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 0:12 ] [ رفیق خدا... ]

امروز 28 خرداده..امروزه روزه میلاد منه... امروز روز سیاهیه سرد تر و پوچ تر از روز های رفته...امروز روزیه که تو اون زاده شدم روز آغاز هیچ تو اطاقک متروک زندگیم..

اطاقکی از  تار عنکبوت آرزوهای نابود شده....

دیگه برا گفتن بهانه نیست! خشکه گلوی حرف های هر روزی !از چی بگم ؟از این مردم؟از این همه بی رحمی؟ از نا امیدی ؟از نامردی ها؟

وقتی با چشم خودت مرگ گل شقایق و میبینی؟ از روزهایی که در فرار میگذره ؟ از چی بگم؟

از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یه اتاق و تنهایی ؟از سال هایی که تند تند میگذره و ما هنوز سر جامون درجا میزنیم؟یا از شبهایی که جای روز می شه و روزهایی که هیچ ؟؟

تسلیت بگید..امروز روز میلاد منه..نوزدهمین  سال خاموشی !شمع آرزوهام خاموش روی کیک کپک زده ی میلادم...

روز آغاز هیچ.. روز آغاز اسارت تو اطاقک لحظه هایی که رفتن..عمرم رو ساختند... عمری سرد متروک و بی معنا...عمری تلاش پوچ برا بقا...

در پی چی باشیم؟ آینده ای نامعلوم؟ حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که می کشند ؟کدوم ؟؟تموم آن حقیقت های که یادمون دادن دروغ بود جواب خوبی:  بدی بود...تنها می بینیم ٬ سکوت می کنیم و می شکنیم !!!

زندگیم همین بود؟تنها نفس کشیدن رو می دونم از معنی زندگی...همیشه تنها بودن...

نفس های که تو  آتیش حسرت ها.. غرورها...چرا ها می سوزند... با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی میمونه ...کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم ...کاش ...

                        امروز  روزه میلاده منه...19سال خاموشی...

                                                                تسلیت بگید ....

                                                                          "الهام"

تولدم

 

 

 

[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 9:20 ] [ رفیق خدا... ]

۱۹سال پیش از این زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم..همین
یک کمی خاک که دعایش پر زدن آن سوی پرده آسمان بود..
آرزویش همیشه دیدن آخرین قله ی کهکشان بود..
خاک هر شب دعا کرد از ته دل خدا را صدا کرد..
یک شب آخر دعایش اثر کرد یک فرشته تمام زمین را خبر کرد..
و خدا تکه ای خاک برداشت آسمان را درآن کاشت..
خاک را توی دست خود ورز داد روح خود را به او قرض داد..
خاک توی دست خدا نور شد پر گرفت از زمین دور شد..
راستی من همان خاک خوشبخت ام..
من همان نور ام پس چرا گاهی اوقات...
این همه از خدا دور هستم....

 

 

 

[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 18:17 ] [ رفیق خدا... ]

خنده چیه؟

نمیدونم؟!!!!

از موقعی که به دنیا اومدیم به ما یاد دادند بخندیم

گاهی اوقات باید به زور خندید..

ولی چه جوری  بفهمیم خندمون از ته دله؟؟

   آخرین باری که از ته دل خندیدی کی بود؟

یادم نمیاد شاید یه هفته پیش یا یه ماه پیش!!!

در روز خیلی میخندم ولی آیا از ته دله؟؟

نه؛از ته دل نمیخندم ولی بهتر از اینه که دیگران رو ناراحت کنم!

این بیت رو خیلی دوست دارم:

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است

کارم از گریه گذشته که به آن میخندم....

وقتی خیلی ناراحتی بخند تا دیگران فکر کنند تو همیشه خندانی و هیچوقت ناراحت نمیشی

حداقل کاری که میتونی بکنی اینه که هیچوقت ناراحتی هات رو با دیگران تقسیم نکنی

فقط شادی هات رو تقسیم کن...

من ناراحتی هام رو توی تنهایی با گریه کردن و توی خود ریختن خالی میکنم....

حالا معنی خنده تلخ رو فهمیدین؟؟؟

بچه ها حالا یه سوال ازتون میکنم صادقانه جوابمو بدید:

آخرین باری که از ته دل خندیدید کی بوده؟؟؟

 

[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 20:15 ] [ رفیق خدا... ]

              

خسته ام...

             حرف ها بر سر دلم عقده كرده است

چند روزی است نگذاشته اند حرف بزنم

                              مي خواهم گوشه اي بنشينم و كمي تنها باشم،

           حرف بزنم، بنويسم، بگويم

                          انگشت هايم خميازه مي كشند

بايد بنويسم                  

               اين حرف ها را نمي شود تحمل كرد،

              بيشتر از اين در دل نگه داشت                         

ورم مي كند و رنجم مي دهد

مي روم...

كجا بروم؟                        

خسته ام


خسته از تمام صبحهایی که                     

انتظارم را نمی کشند.

از تمام کوچه هایی که                                 

            در طول تنهایی ام  دراز کشیده اند

و از خس خس لحظه هایی که                  

.....به آخر نمی رسند              

 

 

[ دوشنبه هشتم فروردین 1390 ] [ 21:19 ] [ رفیق خدا... ]

خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياورم
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کنيم
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری.

[ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ] [ 6:3 ] [ رفیق خدا... ]

از پشت تموم دلتنگی ها دوان دوان به سویت می شتابم اشاره ای..نیم نگاهی .. سلامی دوباره کن که به نگاهی محتاجم...محتاج حتی نیم نگاهی از تو خدای مهربونم...

چرا اینگونه به تو مشتاقم؟ اونقدر درپی ات روانم که نفس هام به شماره می افته...

اینجا آخردنیاست؟؟

آخر دنیا دست های من و تو به هم زنجیر شده ان... آخر دنیا نفس های من و تو در هم فرومیرود...آخر دنیا قدم های من و تو به یک سو شتابانند..اخر دنیا فاصله ای بین منو تو وجود نداره.آخر دنیا من و تو...تو و من...آخر دنیا..

نمیدونم نوشتن کدوم کلمه یا جمله به من آرامش خواهد بخشید...اما اینو میدونم که نوشتن از اون معبود مهربون..خدای دوست داشتنی ...رفیق مهربونم آرامشی وصف نشدنی به من میده....ارامشی که هیچ جا نمیشه به اون دست پیدا کرد...

خدایی که مثل بنده هاش ادمو هیچ وقت تنها نمیذاره وپشت بنده هاشو خالی نمیکنه ..حتی اگه بنده ی خوبی هم واسش نباشند...

به خداوند که رسیدم به او همه چیز رو خواهم گفت...از تموم دیر اومدن ها... دیر رسیدن ها...از تموم رفتن ها...از تموم نامردی ها...از تموم دل شکستن ها...همه را...

حتی روبه  خدا زانو میزنم میگم و گریه میکنم ...اونقدر حرفا واسه گفتن با خدای خودم دارم.. اما میدونم که پای همه ی دردو دلام میشینه و دل داریم میده..شک ندارم

http://t2.gstatic.com/images?q=tbn:ANd9GcS2BaevZRc7oKVsOZETc4zMrwl3rLbD9eWutuUud4_O2ou1H9_lNA

 آرزوهامو که تو دست هام هستند به زمین می افتن و یکی پس از دیگری میشکنن و آدمیان زمین برای دونه دونه آرزوهام اشک خواهند ریخت و اونگاه بارون خواهد بارید...  

[ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 20:2 ] [ رفیق خدا... ]

وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذره...وقتی زمین آروم می شه از تموم تلاشها ،

وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمون پا می ذاره وقتی که با ستاره ها و خلوت شب تنها می شی،

اون وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برات پیام اورده.پیامی که پره از عطر یاس و نرگس ؛

پره  از قطره های ناب گلاب و پره از لحظه های شیرین پرواز شب و سکوتی دل انگیز و پر از راز.
رازهایی آبی ، سبز و سپید. شبه و خلوت من با خدا"نمی دونم چگونه ازاین خلوت بنویسم؟! " تا می نویسم

من با خدا: اشکهام سرازیر می شه آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟ خدایا ! کاش اونقدر بزرگ بودم که می تونستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده رو بگیرم ، لمس کنم و ببوسم.

کاش دستهای تو لمس کردنی بود....کاش می تونستم سرم رو در آغوش تو که مهربانترو گرمت

ازآغوش مادره بذارم و زار زار گریه کنم برای خودم ،برای تمام گلهایی که چیدم..برای تموم دلهایی که شکستم...

برای تموم شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم.. برای تموم یا کریم هایی که از روی دیوار پراندم..

برای تموم وقتهایی که یادم رفت آسمون آبیه ...یادم رفت شقایق چه رنگیه.. یادم رفت سیب چه طعمی داره...
خدایا! منو ببخش به خاطر همه ی روزهایی که پروازنکردم ومثل کبوترهای تو در آسمون آبی تو اوج نگرفتم ؛ غرق نشدم و گم نشدم ..خدایا! وقتی فکر می کنم که تو چقدر دوستم داری ،همیشه هوامو داری

دلم یه جوری می شود؛یه جورخیلی خوب،خودت که بهترمی دونی..می خوام با آبی آسمون آشتی کنم ؛ می خوام با عشق دوست باشم..می خوام دستهای ایمان را ببوسم ؛ می خوام آب رو لمس کنم

می خوام آبی شوم....خدایا!دستم رابگیر!اگه تونگیریشان،من می افتم،می شکنم ومی میرم...
خدایا !دوستت دارم....آنقدر که......اصلا چرا بگم؟خودت بهترمی دونی پس
شب به خیر خدای مهربون من
بذار با صدای فریاد گونه باز بگویم که .... دوستت دارم ؛ دوستت دارم ؛ دوستت دارم

بنده ی حقیرت:الهام

[ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 3:6 ] [ رفیق خدا... ]

 

کوچ می کنم

با کوله باری از تنهایی

وغمی فروخورده درچشمانم

تنم خسته است و دلم خشکیده

روحم گرفتار سرمای سوزانی است که

بر تنم شلاق می زند ومرا لحظه لحظه به نیستی می برد

ذهنم دچار تردید هولناکی است که مرا به باور مرگ هم نمی رساند

مادر زمین سالهاست مرا نفرین کرده است دراین هرزه زار موسوم به زندگی، اطاعت ، بردگی

تاریکی معشوقه همیشگی من است در بستر سیاهی

و تباهی تنها همدم من در شب های ظلمانی

قلب مرا شاید جایی، کسی به مسلخ برده است که

چنین خون می بارد از آن درغروبی اینچنین خونبار

و نمی دانم که چشمانم دگر بار طلوع آفتابی را در این محنت سرای غم خواهد دید؟

نمی دانم...

. 

 

[ شنبه بیست و پنجم دی 1389 ] [ 19:17 ] [ ]

        دردهای من جامه نیستند تا زتن در اورم

             جامه  یا چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در اورم

          نعره نیستند تا ز نای جان در آورم

    دردهای من نگفتنی ست

         درد های من نهفتنی ست

              دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

  درد' مردم زمانه است

               مردمی که کفش هایشان درد میکند

        مردمی که چین پوستینشان

                   مردمی که رنگ روی آستینشان

   مردمی که نام هایشان

                        جلوه ی کهنه ی شناسنامه هایشان درد میکند

     ولی من تمام استخوان بودنم

                             لحظه های ساده ی درونم

                                                    درد میکند...

[ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 19:56 ] [ رفیق خدا... ]

http://img4up.com/up2/5528334521590.jpg

 سلام من به محرم به غصه وغم مهدی...

                            به چشم خون و به شال ماتم مهدی...

 

 

[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 20:12 ] [ رفیق خدا... ]
چمدانم را بسته ام...

منتظرم...

تابروم به جایی دوورر...

به هفتمین آسمان..

و عشق بورزم به او....

به تنها لایق عشق.....

به معبودم....

به او که مثل خودم تنهاست...

[ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 1:22 ] [ رفیق خدا... ]

آقایم...مولایم..قربانه غر بتت شوم...

بنده ی بارانی ام و دلشکسته.. آقا به دادم میرسی؟؟؟

  بی پناهم ، خسته ام ، خسته از همه ..تنهام... **تنهای تنها ** به دادم میرسی؟؟ ...دلتنگم..خیلی زیاد

  گرچه من  آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام ،دلتنگی های بی بهانه واسه دیدنه حرمت " ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟

 من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام ، هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی؟؟؟

خسته ام ازاین دنیای واهی آخ که خیلی دلم گرفته....

مولای مهربونم  با بغض فرو خورده م اسم تو رو فریاد میکشم...

فریاد خفته م رو دریاب!!!!نذار نا امید بشم....

                        

[ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 3:52 ] [ رفیق خدا... ]

دوباره دلم مثل دل آسمان امروز گرفته،

     ابری ابریست،

          آماده باریدن؛

چرا آسمان هر چه به سمتش می روم ازمن میگریزد؟

    چه رمزیست در این چرخه تکرار؟

  چه دردیست در اینها

 که باید تاکنون یاد گرفته باشم و نگرفته ام؟

        دلم گرفته،

از این همه بی اعتنایی روزگار دلم گرفته،

 بی پاسخ مانده ام،

     سرگردان،

             رها شده ام،

کاش می توانستم به آسمان کودکیم برگردم

به آسمانی که همیشه دوست داشتم نقاشیش کنم ...

                                 الهام..

 

[ جمعه نهم مهر 1389 ] [ 19:37 ] [ رفیق خدا... ]

 

     میدانم که هر از گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...

و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!

دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.

من گفتم : ""وجعلنا نومکم سباتا"" (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.

شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!

از طرف:

                              پروردگارت ...

                                                     با عشق !

 

[ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ] [ 18:46 ] [ رفیق خدا... ]

 

         

         تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را

 

                 میان ربنای سبز دستانت دعایم کن...

 

        چند روزی آسمان نزدیک است لحظه ها را در یابیم...

 

 

                           

[ چهارشنبه بیستم مرداد 1389 ] [ 7:9 ] [ رفیق خدا... ]

 قاصدک غم دارم ، غم آوارگی و دربدری

غم تنهایی و خونین جگری ،

قاصدک وای به من ، همه از خویش مرا می رانند

همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند

قاصدک دریابم ! روح من عصیان زده و طوفانیست

آسمان نگهم بارانیست

قاصدک غم دارم

غم به اندازه سنگینی عالم دارم

قاصدک غم دارم

قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی

قاصدک حال گریزش دارم

می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست

پستی و مستی و بد مستی نیست

میگریزم به جهانی که مرا ناپیداست

شاید آن نیز فقط یک رویاست !!!

           شاید آن نیز فقط یک رویاست !!!

 

 

 

 

 

[ شنبه شانزدهم مرداد 1389 ] [ 22:30 ] [ رفیق خدا... ]

      مهربانم...

 

  دلم محتاج نیم نگاهی از توست....

 

                                 اجابتی کن دل خسته ام را...

 

                             به امید ظهورت مولایم

                                      یکی از منتظران دل خسته ات

                                                                        الهام...

 

 

[ دوشنبه چهارم مرداد 1389 ] [ 23:55 ] [ رفیق خدا... ]

چشمام سیاهی میرن .میشینم و چشمامو میبندم وبه همه چی فکر میکنم زیاد نمی تون به عقب بر گردم.

توان تحملشو ندارم ترجیح میدم به فرداها فکرکنم تا به دیروزها...

اما یک سری خاطره ها مثله یه فیلم از جلو چشمام رد میشن وحتی صبر نمیدن به اونا عکس العمل نشون بدم.

یادم به خیلی از بی معرفتیها که میفته فقط بغضم پر میشه چی دارم که  بگم؟چی می تونم بگم؟اصلا چه حقی دارم؟

فقط یه سوال داشتم خدا:تو،روزی که ماها رو می آفریدی به کسی هم حق دادی که بخواد دیگری رو بخاطر ضعفاش،به هر طریقی تحقیر کنه؟

پس چرا ...دلم گرفته.اما خب این حقیقت برام ملموس تر از همیشه شده که:چه قدر سخته که میون سیل آدمها باشی وباز احساس تنهایی کنی.اینکه فقط خنده هاتو ببینن ودلقک بازیهاتو وکسی غم تو چشمات و بغض گلوت رو حتی حس هم نکنه.

چه قد تلخه که باشی و دیده نشی یا دیده بشی واهمیت داده نشی.

اما خدا میدونی،به یقین رسیدم که دیگه نفسهام تو هوای که نفسهای بقیه نیست،نمیگیره.

یاد گرفتم که با آدمها دوست باشم ولی به کسی اعتماد نکنم وبه کسی دل نبندم.

یاد گرفتم که هر کس لایق دیده شدن نیست چه برسه به محبت کردن.یاد گرفتم که :"من عاشق تو هستمو رفیقت تو خدای گلم

من فقط تو را دارم عزیز مهربونم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم"

این عشق نیست،گرسنگی است.یاد گرفتم گرسنه ی کسی نباشم!

 ...اما گرسنه ی تو بودن و ماندن واسه ی یه بنده ی حقیری مثل من غنیمته...

خدایا تنهایم نذار

عاشقتم مهربون همیشگی            

 

[ پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 ] [ 21:37 ] [ رفیق خدا... ]

اين روزها انگار باد به گوش آدمها مى رساند ،

                      که چقدر تنهایم...

 

   عجيب است

         همه ی دوستان میخواهند  خلوتشان را ،

                         با من قسمت کنند !

 

    حتما چشمهايم هر صبح ،

            به راحتى باران ديشب را ، لو مى دهد...

[ سه شنبه پانزدهم تیر 1389 ] [ 1:15 ] [ رفیق خدا... ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

الهامم..دانشجو نرم افزار
دانشگاه "ایران زمین" اصفهان"
پروفایلم فعاله...
همین...
.
.

ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﯾﮏ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﻪ ﻣﻌﻨﯽ ﺳﻪﻧﻘﻄﻪﻫﺎﯼ ﺍﻧﺘﻬﺎﯼ ﺟﻤﻠﻪﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﺗﺎ ﺑﻐﺾﻫﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﻗﺒﻞ
ﺍﺯ ﻟﺮﺯﯾﺪﻥ ﭼﺎﻧﻪﺍﺕ ﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻭﻗﺘﯽ ﺻﺪﺍﯾﺖ ﻟﺮﺯﯾﺪﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﮑﻮﺕ ﮐﺮﺩﯼ،ﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺑﻬﺎﻧﻪﮔﯿﺮ ﺷﺪﯼﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺳﺮﺩﺭﺩ ﺭﺍ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺁﻭﺭﺩﯼ
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺒﻮﺩﻥ ﺑﻔﻬﻤﺪ...
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﯼ...
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ...
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﮕﯿﺮﯼ...
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﭼﯿﺰﻫﺎﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ...
ﺑﻔﻬﻤﺪ ﮐﻪ ﺩﻟﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﺍﻩ ﺭﻓﺘﻦ،ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﯾﺪﻥ،
ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ. . .
ﺁﺭﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﮐﺴﯽ ﺑﺎﺷﺪ..
ولی...ولی..افسوس...

برای دریافت کد ساعت کلیک کنید

كد ماوس