|
`*•.¸¸.•*´¨رفیق خدا..`*•.¸¸.•*´¨ معشوق من چنان لطیف است که خودرابه بودن نیالوده..اگه جامه ی وجود برتن میکرد..نه معشوق من نبود
| |||||||
|
گاهی دلم میخواد سر به بیابون بذارم..گاهی دلم میخواد چنان فریاد بزنم که صدامو همه بشنوند.. اما اینجا نه بیابونی هست و نه میشه فریاد زد... چون فکرمیکنن دیونه ای.. ارتفاع آسمان خراش های شهرم آسمان دلمو کوتاه میکنه.. دیگه افق نگاه من دور دست نیست..آخره همین کوچه پایان نگاه منتظر منه.. خوش به حال مجنون که صحرایی داشت..یا فرهاد که کوهی داشت.. چقد تازگی داره برام روزهایی که به امید اومدن کسی دلخوش نیستم و شب هایی که از نیومدنش دلگیر نمیشم...بی کسی هم عالمی داره... من تو این شهر دلم به هیچ جا بند نیست..مجبورم با تیشه دیوار دلم و افکارمو تخریب کنم... سرمو میون صفحه ها بذارم و خودمو میون کلمات پنهون کنم..هیچ کس حرف منو نمیفهمه یا شاید من حرف اونارو.... ادعا میکنن که نوشته ها تاثیر گذار ترند.. باشه .... من هم مینویسم..مینویسم از یه دل که شکسته ..دله شکسته میون خودش هزاران راز داره.. دل شکستن یکی از شغل های محبوب مردم شده...هر چقدر سعی کردم شبیهشون بشم نشد که نشد... نتونستم.. نمیدونم چجوری دلشون میاد دلی و بشکنند.. مردم من در طی نمودن پله های ترقی و پیشرفت بسیار موفق اند.. ولی به نظرتون تا حالا به این فکر کردنند که جنس پله های زیر پاشون از چیه؟ همینطور به سرعت قلب ها و احساس ها رو زیر پا ه میکنند.. گوشه ی چادرمو و که کمی بد ایستاده صاف میکنم ... سرمو پایین میندازم و دستمو تو جیبام فرو میکنم.. از پشت عینک دودی مشکیم ترک های دل زمین و نگاه میکنم.. حتی دل زمین رو هم شکستن.. من.. من از جنس این مردم نیستم..نه دلی شکستم و نه رفتارم مثه اوناست.. فقط از هوایشان نفس میکشم همین و بس.. که کاش اونم نبود.. من فقط به صداها گوش میدم..همین.. عادت ندارم دلمو سر راه بذارم .... خدایا شکرت..فقط خودتو دارم و بس هوامو داشته باش مهربون... الهام... الهام نوشت : داريـــم جايي زندگي ميکنيم که هـــرزگي مــُـد ؛ بي آبرويـــي کـــلاس ؛ مستي و دود تفريـــح .دزد بودن و لـــاشخوري و گـــرگ بودن رمز موفقيت …..وقتي به اينا فکر ميکنم ميبينم جهنم همچين جاي بديم نيست ...
[ چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1391 ] [ 3:34 ] [ رفیق خدا... ]
دلت که شکست تازه حضور خدا در تو آغار می شه ... دلت رو آب و جارو می کنه ...در حالی که تو از اون گله داری ! تیکه تیکه اش رو با حوصله کنار هم می چینه ... اما تو همه نداشته هات رو به گردنش میندازی! متهمش می کنی به سنگدلی ..به رنجوندن آدمها ... به اینکه انگار نمی شنوه صداتو... و اون چه صبورانه چینی دلت رو بند می زند . . . ! خودش می یاد جای همه چیز و همه کس رو می گیره . . . چه آرامشی داره دل شکسته ای که همصحبتش خداست ...دنیات زیبا می شه.. یادش که می کنی قلبت آرام می گیره ! حالا به راستی .. باید از او که دلت رو شکسته گله کرد یا تشکر ؟؟... الهام... [ جمعه دوازدهم خرداد 1391 ] [ 2:0 ] [ رفیق خدا... ]
یاد پهلویش نمازم را شکست...
فرصت راز و نیازم را شکست
کوچه های غربت و غم قحطی یک مرد بود.. خانمان در غارت بی غیرتی نامرد بود...
[ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 20:0 ] [ رفیق خدا... ]
گاهی وقتا باید بی رحم باشی با خودت ...باید دست دله شکستتو رو بگیری ٬کنج خلوتی رو پیدا کنی و خیره شی تو چشمای دلت و بدون هیچ مقدمه و حاشیه ای براش بازگو کنی تموم اونچه رو که خوب می دونه و میدونی که چی به سرش اوردن ..اما..اما نمی خواد و یا شاید نمی تونه باور کنه ... باید بی رحمانه تموم بغض کردن هاش رو.. ضجه زدن هاش رو.. نادیده بگیری و باز هم بگی... اونقدر بگی تا باور کنه تموم اونچه رو که نمی خواست و یا شاید نمی تونست باور کنه تا به امروز ... اما این نیز بگذرد... مثل همه ی اتفاقات خوب و بد زندگی..مثل تموم دوست داشتنها که ته صندوق خاک خورده زمان مخفی شد و گردی از فراموشی پوشاندش... این نیز بگذرد مثل تموم اشکهایی که تو انزوا ریخته شد و هیچ کسی نفهمید... این نیز بگذرد مثل همه بغضهایی که بی پروا گره کور خوردند و هیچ دست مهربونی هرگز بازشون نکرد... این نیز بگذرد مثل گذر تلخ ثانیه ثانیه های تنهایی و بیقراری و دلتنگی این نیز بگذرد ...مثل همین زندگی...
بعدا نوشت:دیدین شیشه ی ماشین ها وقتی ضربه میخوره و میشکنن؟شیشه خوردمیشه ولی از هم نمیپاشه؟ این روزها من همون شیشه ام..خورد و تکه تکه ام...اما از هم نمیپاشم.... [ سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 ] [ 3:21 ] [ رفیق خدا... ]
دیشب خدارو دیدم.. گوشه ای آرام میگریست... من هم کنارش رفتم و گریستم... هر دو یک درد داشتیم ... آدم ها....
بعدا نوشت:بعضی وقتا چیزی مینویسی برای یه نفر..اما دلت میگیره وقتی یادت می افته ممکنه هرکس بخونه جز اون یه نفر.. [ جمعه بیست و یکم بهمن 1390 ] [ 4:22 ] [ رفیق خدا... ]
"پدرم" تنها کسیه که باعث میشه بدون شک باور کنم که فرشته ها هم میتونن مرد باشن... سرم را نه ظلم میتونه خم کنه، نه مرگ، نه ترس، سرم فقط برای بوسیدن دست های تو خم میشه "مادرم " ... خورشید هرروز دیرتر از "پدرم" بیدار میشه ، اما زودتر از او به خانه بر میگرده... همیشه "مادر" رو به مداد تشبیه میکردم،که با هر بار تراشیدن کوچیک و کوچیک تر میشه... ولی "پدر" یه خودکار شکیل و زیبا که در ظاهر ابهتش همیشه حفظ میکنه ،خم به ابروش نمیاره و خیلی سخت تر از این حرفاست ،فقط هیچ کس نمیبینه و نمیدونه که چقدر دیگر میتواند بنویسد... قند خون "مادر" بالاست ،اما دلش همیشه شور میزنه برای ما..اشک های "مادر" مروارید شده تو صدف چشماش،دکترها اسمشو گذاشتن آب مروارید ...حرفا داره چشمهای "مادر" ..گویی زیر نویس فارسی داره...دستانش رو نوازش میکنم ..داستانی داره دستانش... سلامتی اون "پدری " که شادیشو با زن و بچه ش تقسیم میکنه ..اما غصه هاشو با سیگار و دود سیگارش... سلامتي "مادری " که با حوصله راه رفتن رو ياده بچه هاشون دادن ولي تو پيري بچه هاشون خجالت ميکشن ويلچرشونو هل بدن… "مادر" يعني به تعداد همه روزهاي گذشته تو، صبوری.. " مادر" يعني به تعداد همه روزهاي آينده تو ،دلواپسي.. " مادر" يعني به تعداد آرامش همه خوابهاي کودکانه تو، بيداري .. "مادر" يعني بهانه بوسيدن خستگي دستهايي که عمري به پاي باليدن تو چروک شد... "مادر" يعني بهانه در آغوش کشيدن زني که نوازشگر همه سالهاي دلتنگي تو بود... "مادر" يعني باز هم بهانه " مادر" گرفتن.... "مادر " تنها کسيه که میشه "دوستت دارم" هاشو باور کرد حتي اگه نگه... دست پر مهر "پدر" تنها دستيه، که اگه کوتاه از دنيا هم باشه.. از تمام دستها بلند تره.... [ دوشنبه سوم بهمن 1390 ] [ 11:25 ] [ رفیق خدا... ]
چقدر دلم واسه محرم تنگ شده بود...برا حسین حسین گفتن ها... مثل هر سال....ناخود آگاه توی دلمون شور بپا میشه.... و حسی غریب و صدای نفس نفس زدن و....هل من ناصر ینصرنی.... و گرمی چشم هایی که میل باریدن گرفته و باز صدایی غریب....من الغریب الی الحبیب.... و بغضی که می خواهد راه نفس گیرد و سینه ای مالامال از عشق و ناله ای حزین....حسین.... چه شیرین می گفتند قدیمی ها که اول محرم که میشه مادر پهلو شکسته یک یک بچه ها رو صدا می زنه و میگه پا شید محرم حسینم اومده........ دلم مثل دیوار های سیاه حسینیه گرفته مولای غریبم ...و گم میشو تو صدای سینه زن ها... شاید...شاید...تو پیدایم کنی..
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 1:48 ] [ رفیق خدا... ]
وقتی توی خیابونای شلوغ شهر راه میری...وقتی برای خرید وسیله ی مورد علاقه ات به کناری طعنه میزنی...وقتی بی توجه به قیمتهای سرسام آور خرید میکنی...وقتی سفره ی رنگین میچینی...وقتی سرت رو میزاری روی بالشت و دلت از سیری درد گرفته...وقتی برای خوندن یه نماز سرخدا منت میذاری...وقتی با هر بار بیرون رفتن از خونه کلی پول خرج میکنی و پولای بیشمار کیفت رو افتخارت می دونی...وقتی توی خوشی غرقی و خودت رو خوشبخت می دونی...یا حتی وقتی تو اوج داشتن همیشه ناشکری....شده به اونایی فکر کنی که وقتی توی خیابونای شلوغ شهر راه میرن...کناریشون بهشون طعنه میزنه و اونا با حسرت باز به ویترین مغازه خیره میشن...وقتی نگاهشون مات می مونه روی قیمت و بی اختیار دستشون میره روی جیبشون و یه اه عمیق میکشن...وقتی سر سفره ی میشینن همون غذای تکراری و محقرانه و ناچیز همیشگی بهشون دهن کجی میکنه....وقتی با شکم گشنه سر روی بالش می ذارن...یا سر سجاده ی نماز از خدا گله میکنن... وقتی برای بیرون رفتن از خونه نیمی از مسیر رو پیاده میرن و بقیه راه رو هم یواشکی دور از چشم راننده یا مسئول بلیط سوار اتوبوس میشن... [ جمعه ششم آبان 1390 ] [ 2:24 ] [ رفیق خدا... ]
کودکی ام گم شده..هرکسی اونا پیدا کرد..سهمی از معصومیت کودکانه اش مژدگانی برای اون...ولی الان ...الان که جوونیم تو پیاده روهای شلوغ بی کسی دست فروشی میکنه.. شونه هاشو خوب میبرند اما هق هق اش رو نه..خدایا دلتنگتم... دلتنگتر از هراونچه بودم..سرتاپاسکوتم..من دلتنگی ام رو ارم�ان احساسم و وجودم میکنم.تنهای تنهام که نه احساسی نه وجودی برا قبول کردن حقیقت داره .. حالا من دلتنگم..اماهنوز زنده ام که ای کاش نبودم.من همون سنگ یخ زده ای ام که زیر هجوم سرد یخ پنهون شدم اما انگار از همیشه زلالتر و قشنگتره...اماتاکی؟تاکی میتونم پنهون شم و از آفتاب فرار کنم؟همون بهتر که از اول سنگ باشم که بخوام یه روزی با یخ زدن زلال شم.خدایا چرامن؟چراهمیشه باید زلال وپاک باشم و انقدر تا ذره ذره ی وجودم خرد بشه وبشکنه؟دوست دارم اصلا نباشم.دوست دارم بیام پیشه خودت..آره خدا..نبودن از همه چی بهتره....خدایا من فقط بعد از داشتنه تو خودم رو دارم و این حس مقدسم که تنهاییه..مثل خودت تنها..شاید بی کس باشم اما خودم همه کسه خودم میشوم...من و خودم وتو و تنهایی هام... تنهای تنها تو این زمین خاکی میون ادم نماها که هیچی از آدمیت نمیدونن تنها هدفشون بخار گرم نفساشونه همینو بس... ولی من هنوز هس�م من و یه خدای مهربون و دوست داشتنی که یادش دلمو قرص میکنه..اما در کنارش منو یه قلب خسته و شکسته..یه دنیا تردید.. یه اسمون بی کران.... یه جاده ی بی انتها و نم بارون که جسم خسته ام رو نوازش میده...چه سخته تو جمع بودن ولی گوشه ای تنها نشستن..به چشم دیگران کوه بودن اما اهسته تو خودت شکستن...آی آدما؟با شمام؟من همینم..میفهمین؟تنهای تنها بی هیچ همسفری با پایی خسته و با یک دنیا خیال خام پیمودن ....و این منم که تو حسرت به پایان رسیدن زنده ام...همین ...
[ شنبه دوازدهم شهریور 1390 ] [ 20:20 ] [ رفیق خدا... ]
امشب ... از آسمان باران انا انزلنا بر فرق زمین می بارد ... امشب چشمانم را با آب توبه می شویم و کلام قرآن در دهانم می ریزم تا خواب چشمانم را نیازآرد ... الهی آن شب که همه قرآن به سر می کنند.. ما را توفیق بده قرآن را به دل کنیم...
در این شبها اگر باران چشمانتان بارید برای کویر دل من هم دعا کنید... التماس دعا..... [ یکشنبه سی ام مرداد 1390 ] [ 2:39 ] [ رفیق خدا... ]
دلم هوای دیروز را کرده. هوای روزهای کودکی را. دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد. دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم الفبای زندگی را میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دلم را شکستند دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان هر چه میخواهید بکشید این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم آن را نچینم دلم میخواهد ... می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟ راستی خدا!
[ پنجشنبه ششم مرداد 1390 ] [ 0:12 ] [ رفیق خدا... ]
امروز 28 خرداده..امروزه روزه میلاد منه... امروز روز سیاهیه سرد تر و پوچ تر از روز های رفته...امروز روزیه که تو اون زاده شدم روز آغاز هیچ تو اطاقک متروک زندگیم.. اطاقکی از تار عنکبوت آرزوهای نابود شده.... دیگه برا گفتن بهانه نیست! خشکه گلوی حرف های هر روزی !از چی بگم ؟از این مردم؟از این همه بی رحمی؟ از نا امیدی ؟از نامردی ها؟ وقتی با چشم خودت مرگ گل شقایق و میبینی؟ از روزهایی که در فرار میگذره ؟ از چی بگم؟ از تیک و تاک ساعت و چهار سوی یه اتاق و تنهایی ؟از سال هایی که تند تند میگذره و ما هنوز سر جامون درجا میزنیم؟یا از شبهایی که جای روز می شه و روزهایی که هیچ ؟؟ تسلیت بگید..امروز روز میلاد منه..نوزدهمین سال خاموشی !شمع آرزوهام خاموش روی کیک کپک زده ی میلادم... روز آغاز هیچ.. روز آغاز اسارت تو اطاقک لحظه هایی که رفتن..عمرم رو ساختند... عمری سرد متروک و بی معنا...عمری تلاش پوچ برا بقا... در پی چی باشیم؟ آینده ای نامعلوم؟ حقهایی که می خورند و یا عشقهایی که می کشند ؟کدوم ؟؟تموم آن حقیقت های که یادمون دادن دروغ بود جواب خوبی: بدی بود...تنها می بینیم ٬ سکوت می کنیم و می شکنیم !!! زندگیم همین بود؟تنها نفس کشیدن رو می دونم از معنی زندگی...همیشه تنها بودن... نفس های که تو آتیش حسرت ها.. غرورها...چرا ها می سوزند... با اینهمه ٬ تنها یک کاش باقی میمونه ...کاش هیچوقت بزرگ نمی شدیم ...کاش ... امروز روزه میلاده منه...19سال خاموشی... تسلیت بگید .... "الهام"
[ شنبه بیست و هشتم خرداد 1390 ] [ 9:20 ] [ رفیق خدا... ]
۱۹سال پیش از این زیر یک سنگ گوشه ای از زمین من فقط یک کمی خاک بودم..همین
[ سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390 ] [ 18:17 ] [ رفیق خدا... ]
خنده چیه؟ نمیدونم؟!!!! از موقعی که به دنیا اومدیم به ما یاد دادند بخندیم گاهی اوقات باید به زور خندید.. ولی چه جوری بفهمیم خندمون از ته دله؟؟ آخرین باری که از ته دل خندیدی کی بود؟ یادم نمیاد شاید یه هفته پیش یا یه ماه پیش!!! در روز خیلی میخندم ولی آیا از ته دله؟؟ نه؛از ته دل نمیخندم ولی بهتر از اینه که دیگران رو ناراحت کنم! این بیت رو خیلی دوست دارم: خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارم از گریه گذشته که به آن میخندم.... وقتی خیلی ناراحتی بخند تا دیگران فکر کنند تو همیشه خندانی و هیچوقت ناراحت نمیشی حداقل کاری که میتونی بکنی اینه که هیچوقت ناراحتی هات رو با دیگران تقسیم نکنی فقط شادی هات رو تقسیم کن... من ناراحتی هام رو توی تنهایی با گریه کردن و توی خود ریختن خالی میکنم.... حالا معنی خنده تلخ رو فهمیدین؟؟؟ بچه ها حالا یه سوال ازتون میکنم صادقانه جوابمو بدید: آخرین باری که از ته دل خندیدید کی بوده؟؟؟
[ شنبه بیست و هفتم فروردین 1390 ] [ 20:15 ] [ رفیق خدا... ]
خسته ام... حرف ها بر سر دلم عقده كرده است مي خواهم گوشه اي بنشينم و كمي تنها باشم، ورم مي كند و رنجم مي دهد كجا بروم؟ خسته ام
انتظارم را نمی کشند. از تمام کوچه هایی که و از خس خس لحظه هایی که .....به آخر نمی رسند
[ دوشنبه هشتم فروردین 1390 ] [ 21:19 ] [ رفیق خدا... ]
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
[ دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 ] [ 6:3 ] [ رفیق خدا... ]
از پشت تموم دلتنگی ها دوان دوان به سویت می شتابم اشاره ای..نیم نگاهی .. سلامی دوباره کن که به نگاهی محتاجم...محتاج حتی نیم نگاهی از تو خدای مهربونم... چرا اینگونه به تو مشتاقم؟ اونقدر درپی ات روانم که نفس هام به شماره می افته... اینجا آخردنیاست؟؟ آخر دنیا دست های من و تو به هم زنجیر شده ان... آخر دنیا نفس های من و تو در هم فرومیرود...آخر دنیا قدم های من و تو به یک سو شتابانند..اخر دنیا فاصله ای بین منو تو وجود نداره.آخر دنیا من و تو...تو و من...آخر دنیا.. نمیدونم نوشتن کدوم کلمه یا جمله به من آرامش خواهد بخشید...اما اینو میدونم که نوشتن از اون معبود مهربون..خدای دوست داشتنی ...رفیق مهربونم آرامشی وصف نشدنی به من میده....ارامشی که هیچ جا نمیشه به اون دست پیدا کرد... خدایی که مثل بنده هاش ادمو هیچ وقت تنها نمیذاره وپشت بنده هاشو خالی نمیکنه ..حتی اگه بنده ی خوبی هم واسش نباشند... به خداوند که رسیدم به او همه چیز رو خواهم گفت...از تموم دیر اومدن ها... دیر رسیدن ها...از تموم رفتن ها...از تموم نامردی ها...از تموم دل شکستن ها...همه را... حتی روبه خدا زانو میزنم میگم و گریه میکنم ...اونقدر حرفا واسه گفتن با خدای خودم دارم.. اما میدونم که پای همه ی دردو دلام میشینه و دل داریم میده..شک ندارم آرزوهامو که تو دست هام هستند به زمین می افتن و یکی پس از دیگری میشکنن و آدمیان زمین برای دونه دونه آرزوهام اشک خواهند ریخت و اونگاه بارون خواهد بارید... [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 20:2 ] [ رفیق خدا... ]
وقتی که عقربه های ساعت از 12 می گذره...وقتی زمین آروم می شه از تموم تلاشها ، وقتی شب پاورچین پاورچین به آسمون پا می ذاره وقتی که با ستاره ها و خلوت شب تنها می شی، اون وقت احساس می کنی نسیم خنک شب برات پیام اورده.پیامی که پره از عطر یاس و نرگس ؛ پره از قطره های ناب گلاب و پره از لحظه های شیرین پرواز شب و سکوتی دل انگیز و پر از راز. من با خدا: اشکهام سرازیر می شه آیا واقعا من با خدا بیگانه نیستم؟ خدایا ! کاش اونقدر بزرگ بودم که می تونستم دستهای تو را که برای دوستی دراز شده رو بگیرم ، لمس کنم و ببوسم. کاش دستهای تو لمس کردنی بود....کاش می تونستم سرم رو در آغوش تو که مهربانترو گرمت ازآغوش مادره بذارم و زار زار گریه کنم برای خودم ،برای تمام گلهایی که چیدم..برای تموم دلهایی که شکستم... برای تموم شبهایی که با ستاره های آسمانت قهر بودم.. برای تموم یا کریم هایی که از روی دیوار پراندم.. برای تموم وقتهایی که یادم رفت آسمون آبیه ...یادم رفت شقایق چه رنگیه.. یادم رفت سیب چه طعمی داره... دلم یه جوری می شود؛یه جورخیلی خوب،خودت که بهترمی دونی..می خوام با آبی آسمون آشتی کنم ؛ می خوام با عشق دوست باشم..می خوام دستهای ایمان را ببوسم ؛ می خوام آب رو لمس کنم می خوام آبی شوم....خدایا!دستم رابگیر!اگه تونگیریشان،من می افتم،می شکنم ومی میرم... [ یکشنبه دهم بهمن 1389 ] [ 3:6 ] [ رفیق خدا... ]
کوچ می کنم با کوله باری از تنهایی وغمی فروخورده درچشمانم تنم خسته است و دلم خشکیده روحم گرفتار سرمای سوزانی است که بر تنم شلاق می زند ومرا لحظه لحظه به نیستی می برد ذهنم دچار تردید هولناکی است که مرا به باور مرگ هم نمی رساند مادر زمین سالهاست مرا نفرین کرده است دراین هرزه زار موسوم به زندگی، اطاعت ، بردگی تاریکی معشوقه همیشگی من است در بستر سیاهی و تباهی تنها همدم من در شب های ظلمانی قلب مرا شاید جایی، کسی به مسلخ برده است که چنین خون می بارد از آن درغروبی اینچنین خونبار و نمی دانم که چشمانم دگر بار طلوع آفتابی را در این محنت سرای غم خواهد دید؟ نمی دانم... . [ شنبه بیست و پنجم دی 1389 ] [ 19:17 ] [ ]
دردهای من جامه نیستند تا زتن در اورم جامه یا چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در اورم نعره نیستند تا ز نای جان در آورم دردهای من نگفتنی ست درد های من نهفتنی ست دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد' مردم زمانه است مردمی که کفش هایشان درد میکند مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نام هایشان جلوه ی کهنه ی شناسنامه هایشان درد میکند ولی من تمام استخوان بودنم لحظه های ساده ی درونم درد میکند... [ شنبه یازدهم دی 1389 ] [ 19:56 ] [ رفیق خدا... ]
[ یکشنبه چهاردهم آذر 1389 ] [ 20:12 ] [ رفیق خدا... ]
چمدانم را بسته ام... منتظرم... تابروم به جایی دوورر... به هفتمین آسمان.. و عشق بورزم به او.... به تنها لایق عشق..... به معبودم.... به او که مثل خودم تنهاست...
[ یکشنبه سی ام آبان 1389 ] [ 1:22 ] [ رفیق خدا... ]
آقایم...مولایم..قربانه غر بتت شوم... بنده ی بارانی ام و دلشکسته.. آقا به دادم میرسی؟؟؟ بی پناهم ، خسته ام ، خسته از همه ..تنهام... **تنهای تنها ** به دادم میرسی؟؟ ...دلتنگم..خیلی زیاد گرچه من آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام ،دلتنگی های بی بهانه واسه دیدنه حرمت " ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟ من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام ، هشتمین دردانه زهرا به دادم میرسی؟؟؟ خسته ام ازاین دنیای واهی آخ که خیلی دلم گرفته....
مولای مهربونم با بغض فرو خورده م اسم تو رو فریاد میکشم... فریاد خفته م رو دریاب!!!!نذار نا امید بشم.... [ دوشنبه بیست و ششم مهر 1389 ] [ 3:52 ] [ رفیق خدا... ]
[ جمعه نهم مهر 1389 ] [ 19:37 ] [ رفیق خدا... ]
میدانم که هر از گاهی دلت تنگ می شود. از طرف:
[ چهارشنبه هفدهم شهریور 1389 ] [ 18:46 ] [ رفیق خدا... ]
تو که آهسته میخوانی قنوت گریه هایت را
میان ربنای سبز دستانت دعایم کن...
چند روزی آسمان نزدیک است لحظه ها را در یابیم...
[ چهارشنبه بیستم مرداد 1389 ] [ 7:9 ] [ رفیق خدا... ]
[ شنبه شانزدهم مرداد 1389 ] [ 22:30 ] [ رفیق خدا... ]
مهربانم...
دلم محتاج نیم نگاهی از توست....
اجابتی کن دل خسته ام را...
به امید ظهورت مولایم یکی از منتظران دل خسته ات الهام...
[ دوشنبه چهارم مرداد 1389 ] [ 23:55 ] [ رفیق خدا... ]
چشمام سیاهی میرن .میشینم و چشمامو میبندم وبه همه چی فکر میکنم زیاد نمی تون به عقب بر گردم. توان تحملشو ندارم ترجیح میدم به فرداها فکرکنم تا به دیروزها... اما یک سری خاطره ها مثله یه فیلم از جلو چشمام رد میشن وحتی صبر نمیدن به اونا عکس العمل نشون بدم. یادم به خیلی از بی معرفتیها که میفته فقط بغضم پر میشه چی دارم که بگم؟چی می تونم بگم؟اصلا چه حقی دارم؟ فقط یه سوال داشتم خدا:تو،روزی که ماها رو می آفریدی به کسی هم حق دادی که بخواد دیگری رو بخاطر ضعفاش،به هر طریقی تحقیر کنه؟ پس چرا ...دلم گرفته.اما خب این حقیقت برام ملموس تر از همیشه شده که:چه قدر سخته که میون سیل آدمها باشی وباز احساس تنهایی کنی.اینکه فقط خنده هاتو ببینن ودلقک بازیهاتو وکسی غم تو چشمات و بغض گلوت رو حتی حس هم نکنه. چه قد تلخه که باشی و دیده نشی یا دیده بشی واهمیت داده نشی. اما خدا میدونی،به یقین رسیدم که دیگه نفسهام تو هوای که نفسهای بقیه نیست،نمیگیره. یاد گرفتم که با آدمها دوست باشم ولی به کسی اعتماد نکنم وبه کسی دل نبندم. یاد گرفتم که هر کس لایق دیده شدن نیست چه برسه به محبت کردن.یاد گرفتم که :"من عاشق تو هستمو رفیقت تو خدای گلم من فقط تو را دارم عزیز مهربونم و بدون تو نمی توانم زندگی کنم" این عشق نیست،گرسنگی است.یاد گرفتم گرسنه ی کسی نباشم! ...اما گرسنه ی تو بودن و ماندن واسه ی یه بنده ی حقیری مثل من غنیمته... خدایا تنهایم نذار عاشقتم مهربون همیشگی [ پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389 ] [ 21:37 ] [ رفیق خدا... ]
اين روزها انگار باد به گوش آدمها مى رساند ، که چقدر تنهایم...
عجيب است همه ی دوستان میخواهند خلوتشان را ، با من قسمت کنند !
حتما چشمهايم هر صبح ، به راحتى باران ديشب را ، لو مى دهد...
[ سه شنبه پانزدهم تیر 1389 ] [ 1:15 ] [ رفیق خدا... ]
|
|||||||